تبليغاتX
سیمپتوم
پیش به سوی قهقرا !!

هیچوقت آدم دروغگویی نبودم..شاید به خاطر همینه که هروقت یکی چیزی میگه حتی اگر به نظر خیلی غیر واقعی و دور از منطق باشه با خودم نمیگم:شاید داره دروغ میگه!..معمولاً هر حرفی رو باور میکنم مگر اینکه خلافش ثابت بشه!

تظاهرو چاپلوسی هم اصلا تو کتم نمیره!..البته این رک بودن و مستقیم حرف زدنم خیلی وقتها شامل حال اطرافیانو دوستانو آشنایانم نمیشه..دلیلشم ربطی به پاچه خاری! و بدست آوردن موقعیت بهتر! نداره..فقط برای رعایت احترامه(و برخی ملاحظات دیگه) و یه سری رو هم چون خیلی دوسشون دارم دلم نمی خواد از دستم ناراحت بشن،بخاطر همینم گاهی نظر واقعیمو بهشون نمی گم...ولی خارج از محیط این دایره،در مواجهه با افرادی که نسبت و دوستی نزدیک(و یا تقریباً نزدیک!) باهاشون ندارم،بنا به شرایط،رفتار متفاوتی دارم...

روراست بودن گاهی برایم دردسرهایی داشته،از جمله:رد شدن در مصاحبهء قبل از ورود به یک دبیرستان(بدلیل نام بردن ازیک خوانندهء غربی!!) علی رغم قبولی در آزمون ورودیش،کسر از حقوقم در دوران طرح به مدت چندین ماه بدلیل زیر بار زور نرفتن و جواب دادن به بی احترامیهای مافوقم(البته بعد از پایان طرحم فهمیدم تقریباً در تمام ۲سال حقوق من نصف حقوق طرحیهای دیگر بود!! و گاهی از همین نصف هم ۶۰-۷۰ تومان کسر میشد!! تا مثلاً نشانم دهند دنیا دست کیست!!)....و بعد هم دردسرهایی که بدلیل داشتن چنین روحیه ای برای پیدا کردن یک کار ثابت تا به امروز با آن دست به یقه! بوده و هستم!...

ولی...چند روز پیش در جلسهء تفتیش عقاید! تمام سابقهء چندین سالهء صداقت،یکرنگی و سادگی ام را لگدمال کرده! و از خود ننمودم آنچه بودم را،بلکه نمودم آنچه نبودم را!...ذره ای هم وجدان درد! بابتش ندارم،برای پیش بردن کارم چارهء دیگه ای نداشته و ندارم...در چنین شرایط و خفقانی یا باید رفت یا باید ماندو نقاب زد و در هاله ای دروغین از نور استتار کرد...شما هم امتحان کنید کار خیلی سختی نیست!!

  

+ نوشته شده توسط za za در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 15:11 |
ای کاش

   ای کاش مقابل آن اشکهای همیشه جاری سدی بسته بودم،خوب می دانم مرهمی نبود برای آن دلِ شکسته،ای کاش همانطور شکسته رهایش کرده بودم و ای کاش هرگز مرثیه ای برایش نخوانده بودم... ای کاش اشکهایم بغضی شده بود و بغضم کهنه و این بغض کهنه را اکنون که سالها گذشته سر ریزش می کردم...این اشکهای تازهء همیشه جاری دیگر به هیچ کاری نمی آید،نه در پیشش دلتنگی دارد و نه در پسش آسودگی...

   این وسط تنها دستهای من خالی ماند،از آنهمه "هیچ" عایدم شد... او رفت با دلی خوش و رویی گشاده،عجیب زدوده از غم،انگار غم دیرین هرگز از آنِ او نبوده..فکرش را تهی کرد از هرچه بود در آن...ولی مرا زنجیر کرد به جایگاهش...تنهایم گذاشت با دلی سنگین،چشمی جاری و فکری لبریز...

   بعد از آن چشمهایم "رنگ" را شست،هرچه بود دید ولی آنچه بود را ندید...خیالم بر آن بود که برای من هم راه موقت است و کوتاه.....نمی دانم؟!! راه دراز است یا گامهای من کوتاه؟!..آنچه در سر بود  و آنچه در دل در دم به آخر رسیدند...در عجبم این کالبد نیمه چه جانی دارد!...همچنان شاهد سایه روشن های مطلق است و تاتی وار! پیش می رود...همچنان بدترها می آیند،آمدنشان هم تنها به جبر سرنوشت است وشاید هم کمی به شانس!..و می مانند تا سخت تر کنند برایم این بلند ترین راهِ کوتاه را...

پ.ن: چقدر خوب میشه آدمها هویت مستقل خودشونو تحت هر شرایطی و در کنار هر احدی و موجودی! حفظ کنند،دلبستگی خوبه و البته اجتناب ناپذیر ولی ای کاش بتونیم در حین دلبستگی خودمونو از وابستگیها دور نگه داریم و وجود خودمونو کنار نگذاریم. وابستگی مثل یه حصاره، اگر دورمون کنه محدود میشیم فقط به دستو پا زدن در همان فضای محدود،تقلایی بی فایده که نتیجه اش خستگی،دل مردگی،افسردگی و خیلی چیزای بد دیگست...زندگی تنها یک فرصته که نه تکراری داره و نه برگشتی، و اگه آن حصار شکسته نشه ممکنه برای همیشه از ورود به جریان زندگی محروم بشیم...

پ.ن۲: پی نوشت قبلی شعار نبود! یه اصل خیلی مهم بود...به مطلب اصلی هم ربط  نداشت.                                                                                                                  

+ نوشته شده توسط za za در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:22 |

آآآی نفس کش...

اون نقاب تقدس رو از رو صورتت بردار بعد برو جلوی آینه، ببین خودت میتونی تحملش کنی؟!...حالم ازتون بهم میخوره،هم از تو با اون نقابت هم از اون یکی با اونهمه منیتش!..با رفتارش گاهی حس میکردم تو پست ترین دورهء حیاتم!..یه جوری از بالا بهت نگاه میکرد که بدتر وسوسه میشدی حالشو بگیری!..خوب کردم زدم تو برجکش!..حقش بود..توام هوای خودتو داشته باش پرم به پرت نگیره!...

اوه سومیو داشت یادم میرفت..اون که دیگه اندشه..عضو خنثی،بی خاصیت...آمفوتر! پر مدعا..دستو پا چلفتی چلمنگ!..دنیا رو آب ببره تو یکیو خواب میبره،انگار از اول زندگیش فقط بهش یاد دادن سرشو عین کبک ببره زیر برف و تا وقتی هم که برفها آب نشده بالا نیاردش!....

فکر کردید چه خبره؟!..خبری نیست بابا،برید کنار بذارید باد بیاد...کنارم نرید مطمئن باشید راهی که جلوشو سد کردید تنها راه نیست...همیشه راههای بهتر وجود داره ولی اگه بخوام کنفتون کنم یه میانبر برای همون راهی که شماها جلوش علم شدید پیدا می کنم...

+ نوشته شده توسط za za در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:35 |
عروسک کوکی

عروسک! صبح آمده،لباست را بپوش و فاصلهء خانه تا محل کارت را بی تبرج! طی کن...سرت به کارت گرم باشد تا سؤالی ازت نپرسیدن حرفی نزن،به هر سؤالی هم جواب نده،رفتارت کجدارو مریز منشانه! باشد..این یک اصل است،فراموشش نکن...به تو ربطی ندارد که اطرافت چه میگذرد،سرت به کار خودت باشد،به وقتش اگر نیازی به تو بود کوکت می کنند!

طایر افکارت را در قفس بینداز چراکه فکر تو نمی تواند تو را از زیر یوغ آزاد کند،فعلاً سردمداران پرنخوت و قدرت طلب همه جا را قرق کرده اند،درحال حاضر تعداد منفعت طلبان و بزدلان هم خیلی بیشتر از امثال توست،فعلا زور آنها میچربد..

عروسک:آخر عرابهء زمان خیلی کند میگذرد،شاید وقتی نوبت به من برسد دیگر خیلی دیر شده باشد..باور کن نفس کشیدن در این هوای عفن خیلی سخت شده است...

عروسک عزیزم! درکت می کنم ولی تو چارهء دیگری نداری..بهتر است این امید را هماره در خود داشته باشی که بالاخره یک روز ورق برمیگردد و همه می فهمند که حرف نزدن تو از بلاهتت نبوده...حرفهایی که اگر الان به زبان بیاوری تنها برایت انگ آنارشیسم! را به ارمغان می آورد..

+ نوشته شده توسط za za در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 14:50 |
یادی از مدرسه

کلاس دوم راهنمایی 2 تا دوست صمیمی داشتم،تو مدرسه یه لحظه ام از هم جدا نمی شدیم،بشدت به هم عادت کرده بودیم،سر کلاسم پشت یه نیمکت می نشستیم و به اصطلاح بغل دستی هم بودیم...

وسطای سال بود که یه روز ناظم مدرسه به کلاسمون آمد و نمیدونم به چه علت جای بیشتر بچه های کلاسو تغییر داد..منم افتادم نیمکت اول دقیقاً روبروی میز معلم ها!..منو دوستام خیلی ناراحت بودیم..عادت به شرایط جدید! خیلی برامون سخت بود..خلاصه،فردای آن روز زنگ اول حرفه و فن داشتیم،من از معلم حرفمون خیلی می ترسیدم..البته اصلاً بداخلاق نبود ولی چهرش خشن بود!..از اول کلاس مدام به ساعتم نگاه میکردم(آخه هم جام جدید بود هم معلم ترسناک! بود و هم من تو چشم معلم بودم!)...وای خدایا..تمام مدت لحظه شماری میکردم که زودتر زنگ بخوره...یکی 2 دقیقه مانده بود به آخر کلاس،دیگه سرجام بند نبودم..کلاس خیلی ساکت بود و فقط خانوم معلم صحبت میکرد...زنگ که خورد از آنجایی که همیشه در سریالهای تلویزیون دیده بودم بعد از خوردن زنگ در کلاسها چه بل بشویی! بپا میشود،بدون توجه به اینکه ممکن است در واقعیت چنین اتفاقی نیفتد!..جیغ کشیدم: هورااااااا!!!!!!!!!!!!!.........

یادش بخیر!!..بیچاره معلممون چند لحظه ای با چشمهای گرد شده به من نگاه کرد و احتمالاً با خودش فکر کرده: یا من دچار حملهء هیستریک شده ام! یا اینکه خودش دچار توهم شده!! چون بچه های کلاس هم از ترس معلم خیلی عکس العمل نشون ندادند!(ولی بعدش کلاس رفت رو هوا!!)..باز هم یادش بخیر!!

+ نوشته شده توسط za za در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 19:10 |
...

ــ: میدونی من خیلی بهت حسودیم میشه

ـــ: آخه چرا فدات شم؟!!

ــ: چون تو منو داری!

 

+ نوشته شده توسط za za در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 14:14 |
از رؤیا تا واقعیت

زلزله نیامد،سیل نیامد،از طوفان هم خبری نبود...نسیم را دست کم گرفته بودم،هر از گاهی می آمد، غافل از اینکه هربار تکه ای از رؤیاهایم را با خود می برد و هرجا که خسته می شد رهایش می کرد...نمی دانم فرودش بر سر کدام بینوای دیگری بود..حتماً تا مدتها سرگرمش میکند و به خیال خام خود در آن مدت خوشبخت است...

رؤیا حباب است،وسعت این حباب گاهی بقدری است که واقعیت اطرافش را اگر هم ببینی آنطور که هست نمی بینی،تنها تصویر تار و مبهمی می بینی که ترجیح می دهی آن را ندید بگیری...آنقدر در شوق بازی با این حباب رنگی غرق می شوی که فکر می کنی زندگی یعنی همین،خوشبختی در دستان توست..وقتی به خودت می آیی که دیگر طاقت همان اندک فاصله را هم با رؤیاهایت نداری...پس،در آغوشش می کشی..و آنوقت است که حباب نیست می شود،دود میشود و تورا با واقعیت تنها می گذارد،واقعیتی که دیگر چهره اش برای تو شناس نیست،زشت است،سیاه است..حکم آواری را دارد که ناغافل بر سرت خراب شده و دیگر دیر شده برای دانستن اینکه رؤیا حباب است و دل به حباب بستن حماقت است...

 بیدار شو ای دل رؤیا باف،بیدار شو

+ نوشته شده توسط za za در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:47 |
یکی از پیامدهای نصفه نیمه حرف را شنیدن و وسط حرف دیگران پریدن!


یکی از روزهای سرد زمستان بود، به خانهء پدرم رفته بودم...همینطور که با مادرم گرم صحبت بودیم زنگ خانه را زدند مادرم در را باز کرد...پدرم بود،با 2تا کیسه انار به آشپزخانه آمد، یکی از کیسه ها بزرگتر و دیگری کوچکتر بود..کیسهء کوچکتر را به سمت من گرفت و گفت: za za جان اینها را....

و من قبل از اینکه بگذارم حرفش تمام شود گفتم: نــــه! مرسی، چرا زحمت کشیدید؟!

پدرم هم که شاید متوجه منظور من نشده بود گفت:اینها را لطفاً برای من دون کن بخورم!!!

پ.ن:البته این کنف شدنها یک حسن هم دارد..بالاجبار کمی اعتماد به نفس را بالا میبرد!

+ نوشته شده توسط za za در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:48 |
دزد خوش شانس!

    چشم مادر نیمه شب شد نیمه باز              با خود اندیشید:شاید آمده وقت نماز

    اندکی سر را به بالا برد و دید             ساعت راز و نیاز مانده مدید

 ناگهان:

    سایهء مردی درون آینه شد آشکار

    مادرم با خود بگفت:باز هم شویم شده شب زنده دار

    روی خود چرخاند و ناگاه بدید:

    پدرم در خواب است!!!

    سایه اما همچنان هوشیار است! 

 مادر جیغ کشید: دزد آمده برخیز زخواب                پدر در خواب و بیداری پرید از رختخواب

    دزدک را که دید     مشتی از برایش زد شدید

    خانه را روشن نمود     دزد خانه گوشه ای افتاده بود

 اهل خانه دور او حلقه زدیم     تا اگر جُم! خورد او را بزنیم!!

 دزد فهمید دگر هوا پس است      به یقین اینجا همانا محبس است

 با خود اندیشید:حالا چه کنم؟؟     هان! وقتش آمده گریه کنم!!

 گریه ای سر داد خیلی سوزناک      پدر نازک دلم را کرد غمناک!

 اندکی او را نصیحت بنمود       اندکی هم پول در جیبش نمود!! 

 دعای خیر خود بدرقهء راهش کرد!        دزد توبه کرده را سوی خانه اش راهی کرد... 

                    

        

+ نوشته شده توسط za za در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 0:25 |
 

دلتنگی

سرما بیداد می کند،این روزها دل من بی تاب است،هوای نداشته هایش را کرده و آرزوی حفظ داشته هایش را....جای دلم تنگ شده،بشدت وسعت می خواهد..

دلم همچون درختی در وجودم قد برافراشت

خارج از مرز نهان،

کاشت سایبانی بر فراز آسمان

هم به روی بی کران...

 

+ نوشته شده توسط za za در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 22:52 |