برای گفتن یک حقیقت چه استخوانها که خرد می شود ، چه خانه ها که به آتش کشیده می شود ، چه قلبها که در زیر چکمه های بیرحم لگدمال می شود ؛ چقدر چوبهء دار،چقدر هجوم وحشت،چقدر دخمهء سکوت و چقدر زندان سیاه برای لمس باورهای سپید...
تو را به اجبار خنجرهای زهرآلود بیرحمی،به زور چنگال انسان نماهای درنده،به جبر نامردان روزگار و ضربه های تازیانهء زورگویان دنیاپرست،وادار به اعتراف می کنند...اعتراف به آنچه ندیدی و نخواهی دید،به آنچه نخواندی و نخواهی خواند،به کتمان باورهایت و حاشا کردن حقایق درونی ات...
تو می خواهی فریاد بزنی،می خواهی افشا کنی،می خواهی راستی ها و درستی ها را بیان کنی..اما راه حنجره ات را گرفته اند،دهانت را بسته اند،بستگانت را در گرو باورهای تو به تهدید می برند،تمام تعلقاتت را تسخیر کرده اند و تو مجبوری در این گرداب بی مروتی حتی خویشتن را هم انکار کنی.. وادارت می کنند چشمهایت را ببندی به روی هرچه نامش درستی است..وادارت می کنند خود را محکوم کنی و زیر سیاه مشق مجازات خود را امضا کنی و فریاد زنی که هر چه گفته ام اشتباه بوده..به منظور توطئه! بوده..
سفاکان این دوره در زیر ردای عدالت! عشق را به احتضار می کشند و به نام انسانیت حقیقت انسانی را لکه دار می کنند...بر سر ما سایه بان قدرت افکنده اند و با تبرهای خون آشام خود ریشه های عقیدهء ملتی را نشانه رفته اند..ننگ بر آنان و درود بر شماهایی که راویان ایمان و اعتقاد و راستیهائید و به جرم باورهای سبزتان امروز اسیر دستان بی عاطفهء رنگبازان شده اید...

