یکی از پیامدهای نصفه نیمه حرف را شنیدن و وسط حرف دیگران پریدن!
یکی از روزهای سرد زمستان بود، به خانهء پدرم رفته بودم...همینطور که با مادرم گرم صحبت بودیم زنگ خانه را زدند مادرم در را باز کرد...پدرم بود،با 2تا کیسه انار به آشپزخانه آمد، یکی از کیسه ها بزرگتر و دیگری کوچکتر بود..کیسهء کوچکتر را به سمت من گرفت و گفت: za za جان اینها را....
و من قبل از اینکه بگذارم حرفش تمام شود گفتم: نــــه! مرسی، چرا زحمت کشیدید؟!
پدرم هم که شاید متوجه منظور من نشده بود گفت:اینها را لطفاً برای من دون کن بخورم!!!
پ.ن:البته این کنف شدنها یک حسن هم دارد..بالاجبار کمی اعتماد به نفس را بالا میبرد!
+ نوشته شده توسط za za در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت
14:48 |
