زلزله نیامد،سیل نیامد،از طوفان هم خبری نبود...نسیم را دست کم گرفته بودم،هر از گاهی می آمد، غافل از اینکه هربار تکه ای از رؤیاهایم را با خود می برد و هرجا که خسته می شد رهایش می کرد...نمی دانم فرودش بر سر کدام بینوای دیگری بود..حتماً تا مدتها سرگرمش میکند و به خیال خام خود در آن مدت خوشبخت است...
رؤیا حباب است،وسعت این حباب گاهی بقدری است که واقعیت اطرافش را اگر هم ببینی آنطور که هست نمی بینی،تنها تصویر تار و مبهمی می بینی که ترجیح می دهی آن را ندید بگیری...آنقدر در شوق بازی با این حباب رنگی غرق می شوی که فکر می کنی زندگی یعنی همین،خوشبختی در دستان توست..وقتی به خودت می آیی که دیگر طاقت همان اندک فاصله را هم با رؤیاهایت نداری...پس،در آغوشش می کشی..و آنوقت است که حباب نیست می شود،دود میشود و تورا با واقعیت تنها می گذارد،واقعیتی که دیگر چهره اش برای تو شناس نیست،زشت است،سیاه است..حکم آواری را دارد که ناغافل بر سرت خراب شده و دیگر دیر شده برای دانستن اینکه رؤیا حباب است و دل به حباب بستن حماقت است...

