تبليغاتX
سیمپتوم -
یادی از مدرسه

کلاس دوم راهنمایی 2 تا دوست صمیمی داشتم،تو مدرسه یه لحظه ام از هم جدا نمی شدیم،بشدت به هم عادت کرده بودیم،سر کلاسم پشت یه نیمکت می نشستیم و به اصطلاح بغل دستی هم بودیم...

وسطای سال بود که یه روز ناظم مدرسه به کلاسمون آمد و نمیدونم به چه علت جای بیشتر بچه های کلاسو تغییر داد..منم افتادم نیمکت اول دقیقاً روبروی میز معلم ها!..منو دوستام خیلی ناراحت بودیم..عادت به شرایط جدید! خیلی برامون سخت بود..خلاصه،فردای آن روز زنگ اول حرفه و فن داشتیم،من از معلم حرفمون خیلی می ترسیدم..البته اصلاً بداخلاق نبود ولی چهرش خشن بود!..از اول کلاس مدام به ساعتم نگاه میکردم(آخه هم جام جدید بود هم معلم ترسناک! بود و هم من تو چشم معلم بودم!)...وای خدایا..تمام مدت لحظه شماری میکردم که زودتر زنگ بخوره...یکی 2 دقیقه مانده بود به آخر کلاس،دیگه سرجام بند نبودم..کلاس خیلی ساکت بود و فقط خانوم معلم صحبت میکرد...زنگ که خورد از آنجایی که همیشه در سریالهای تلویزیون دیده بودم بعد از خوردن زنگ در کلاسها چه بل بشویی! بپا میشود،بدون توجه به اینکه ممکن است در واقعیت چنین اتفاقی نیفتد!..جیغ کشیدم: هورااااااا!!!!!!!!!!!!!.........

یادش بخیر!!..بیچاره معلممون چند لحظه ای با چشمهای گرد شده به من نگاه کرد و احتمالاً با خودش فکر کرده: یا من دچار حملهء هیستریک شده ام! یا اینکه خودش دچار توهم شده!! چون بچه های کلاس هم از ترس معلم خیلی عکس العمل نشون ندادند!(ولی بعدش کلاس رفت رو هوا!!)..باز هم یادش بخیر!!

+ نوشته شده توسط za za در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 19:10 |