تبليغاتX
سیمپتوم -
ای کاش

   ای کاش مقابل آن اشکهای همیشه جاری سدی بسته بودم،خوب می دانم مرهمی نبود برای آن دلِ شکسته،ای کاش همانطور شکسته رهایش کرده بودم و ای کاش هرگز مرثیه ای برایش نخوانده بودم... ای کاش اشکهایم بغضی شده بود و بغضم کهنه و این بغض کهنه را اکنون که سالها گذشته سر ریزش می کردم...این اشکهای تازهء همیشه جاری دیگر به هیچ کاری نمی آید،نه در پیشش دلتنگی دارد و نه در پسش آسودگی...

   این وسط تنها دستهای من خالی ماند،از آنهمه "هیچ" عایدم شد... او رفت با دلی خوش و رویی گشاده،عجیب زدوده از غم،انگار غم دیرین هرگز از آنِ او نبوده..فکرش را تهی کرد از هرچه بود در آن...ولی مرا زنجیر کرد به جایگاهش...تنهایم گذاشت با دلی سنگین،چشمی جاری و فکری لبریز...

   بعد از آن چشمهایم "رنگ" را شست،هرچه بود دید ولی آنچه بود را ندید...خیالم بر آن بود که برای من هم راه موقت است و کوتاه.....نمی دانم؟!! راه دراز است یا گامهای من کوتاه؟!..آنچه در سر بود  و آنچه در دل در دم به آخر رسیدند...در عجبم این کالبد نیمه چه جانی دارد!...همچنان شاهد سایه روشن های مطلق است و تاتی وار! پیش می رود...همچنان بدترها می آیند،آمدنشان هم تنها به جبر سرنوشت است وشاید هم کمی به شانس!..و می مانند تا سخت تر کنند برایم این بلند ترین راهِ کوتاه را...

پ.ن: چقدر خوب میشه آدمها هویت مستقل خودشونو تحت هر شرایطی و در کنار هر احدی و موجودی! حفظ کنند،دلبستگی خوبه و البته اجتناب ناپذیر ولی ای کاش بتونیم در حین دلبستگی خودمونو از وابستگیها دور نگه داریم و وجود خودمونو کنار نگذاریم. وابستگی مثل یه حصاره، اگر دورمون کنه محدود میشیم فقط به دستو پا زدن در همان فضای محدود،تقلایی بی فایده که نتیجه اش خستگی،دل مردگی،افسردگی و خیلی چیزای بد دیگست...زندگی تنها یک فرصته که نه تکراری داره و نه برگشتی، و اگه آن حصار شکسته نشه ممکنه برای همیشه از ورود به جریان زندگی محروم بشیم...

پ.ن۲: پی نوشت قبلی شعار نبود! یه اصل خیلی مهم بود...به مطلب اصلی هم ربط  نداشت.                                                                                                                  

+ نوشته شده توسط za za در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:22 |